عابدوابليس


در ميان بني اسرائيل عابدي زندگي مي کرد. روزي به او گفتند که فلان جا درختي است و قومي آن را مي پرستند. عابد خشمگين شده، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را بر کند.

ابليس به صورت پيري بر مسير او مجسّم شد و گفت: اي عابد! بر گرد و به عبادت خود مشغول باش. عابد گفت: نه، بريدن درخت اولي است و بعد درگير شدند.
عابد برابليس پيروز شد و او را بر زمين کوفت. ابليس گفت: دست بردار تا سخني بگويم. تو که پيامبر نيستي و خدا اين کار را بر تو مأمور ننموده است. به خانه برگرد تا هر روز دو دينار زير بالش تو نَهَم. با يکي معاش کن وديگري را انفاق نما.
عابد با خود گفت: راست مي گويد: بامداد روز بعد دودينار ديد، روز دوم دو دينار، ولي روز سوم چيزي نبود؛

خشمگين شد و تبر بر دوش گرفت. باز در همان نقطه ابليس پيش آمد و گفت: کجا؟ عابد گفت: آمده ام تا درخت را برکنم، در اين مشاجره، ابليس پيروز شد.
ابليس گفت: بار اول تو براي خدا خشمگين بودي و خدا مرا مسخّر تو ساخت، ولي اين بار براي دنيا و دينار خشمگين شدي، پس مغلوب من گشتي.

شكست را قورت بده

 
 از نظر برنارد مار - نویسنده کتاب های تجارت و موفقیت – همه افرادِ واقعا موفق، یک ویژگی مشترک دارند: همه آنها تمایل شدیدی برای پیشرفت و موفقیت دارند و هرگز دست از کار نمی کشند.

البته موفقیت جنبه های مختلف دارد: موفقیت در شغل و حرفه، در زندگی خانوادگی، ارتباطات فردی، روابط اجتماعی، اعتقادات مذهبی، کارهای بشردوستانه، فعالیت های ورزشی و سرگرمی های مورد علاقه همه حوزه های مختلف موفقیت هستند. 

به طور کلی باید گفت، هیچ راهکار مشخص و واحدی برای تضمین موفقیت افراد مختلف وجود ندارد. همه افرادی که ما اکنون آنها را به عنوان موفق ترین انسان های روی کره زمین می شناسیم، شکست های بسیاری  در زندگی خورده اند اما هرگز از تلاش دست نکشیده اند. همه آنها مصرانه در مسیر هدف خود حرکت کرده و در آخر به آن جایی که می خواسته اند، رسیده اند.

برای الگو و الهام گرفتن از روحیه قوی این افراد 9 نمونه از افراد موفق که شکست آنها منجر به موفقیتشان  شده است را برایتان انتخاب و معرفی کرده ایم.

1. هنری فورد

هنری فورد، موسس کمپانی بزرگ خودروسازی فورد موتورز است که در مسیر موفقیت خود بارها شکست خورد اما همچنان ادامه داد. نخستین تلاش وی برای تولید موتور خودرو، پس از یک سال و نیم تعطیل شد زیرا سهام داران شرکت به موفقیت و درست بودن اهداف او شک داشتند. در نتیجه، فورد پول نقد بیشتری برای خود جمع کرد و دوباره از نو تلاشش را سر گرفت و این بار به تنهایی کمپانی خود را راه اندازی کرد. اما یک سال بعد دوباره مجبور به تعطیل کردن کارخانه شد. صنعت خودروسازی، فورد را به عنوان یک انسان ناموفق می شناخت اما او هرگز مایوس نشد و این حرف ها او را از ادامه کار منصرف نکردند. او سرمایه گذار دیگری پیدا کرد و با هم کمپانی «فورد موتورز» را راه اندازی کردند و اکنون به عنوان یکی از بزرگ ترین شرکت های خودروساز در دنیا فعالیت دارد.

آتش عشق

مرا با سوز جان بگذار و بگذر
اسیر و ناتوان بگذار و بگذر

 

چو شمعی سوختم از آتش عشق
مرا آتش به جان بگذار و بگذر

 

دلی چون لاله بی داغ غمت نیست
بر این دل هم نشان بگذار و بگذر

 

مرا با یک جهان اندوه جانسوز
تو ای نامهربان بگذار و بگذر

 

دو چشمی را که مفتون رخت بود
کنون گوهر فشان بگذار و بگذر

 

در افتادم به گرداب غم عشق
مرا در این میان بگذار و بگذر

 

به او گفتم حمید از هجر فرسود
به من گفتا جهان بگذار و بگذر

تست هوش


 یه پسربچه کلاس اولی به معلمش میگه :
خانوم معلم من باید برم کلاس سوم
معلمش با تعجب میپرسه برای چی ؟
اونم میگه :
آخه خواهر من کلاس سومه اما من از اون بیشتر میدونم و باهوش ترم
توی زنگ تفریح معلمه به مدیر مدرسه موضوع رو میگه اونم خوشش میاد میگه بچه رو بیار تو دفتر من چند تا تست ازش بگیریم ببینیم چی میگه 
معلمه زنگ بعد پسره رو میبره تو دفتر بعد خانوم مدیره شروع میکنه به سوال کردن
خوب پسرم بگو ببینم سه سه تا چند تا میشه اونم میگه نه تا
دوباره میپرسه نه هشت تا چند تا میشه اونم میگه هفتادو دو تا
همینجوری سوال میکنه و پسره همه رو جواب میده دیگه کف میکنه به معلمش میگه به نظر من این میتونه بره کلاس سوم
خانوم معلم هم میگه بزار حالا چند تا من سوال کنم
میگه پسرم اون چیه که گاو چهار تا داره اما من دو تا دارم؟
مدیره ابروهاشو بالا میندازه که پسره جواب میده : 
پا
دوباره خانوم معلمه میپرسه:
پسرم اون چیه که تو توی شلوارت داری اما من تو شلوارم ندارم
مدیره دهنش از تعجب باز میشه که پسره جواب میده : 
جیب
دوباره خانوم معلمه سوال میکنه:
اون چه کاریه که مردها ایستاده انجام میدن اما زن ها نشسته و سگ ها روی سه پا
تا مدیره بیاد حرف بیاره وسط پسره جواب میده :
دست دادن
باز معلمه سوال میکنه :
بگو ببینم اون چیه که وفتی میره تو سفت و قرمزه اما وفتی میاد بیرون شل و چسبناک
مدیره با دهان باز از جاش بلند میشه که بگه این چه سوالیه که پسره میگه:
آدامس بادکنکی
دیگه مدیره طاقت نمیاره میگه بسه دیگه این بچه رو بزارید کلاس پنجم
من خودم همه سوالهای شمارو غلط جواب دادم

معجزه پياز

چه خاكي تو سرم كنم حالا…بدبخت شدم رفت…!
گفتم چي شده يا اَخي…؟
سرش رو بلند كرد گفت: پيازام داره خراب میشه…!
كلي شتر بار زدم
از کربلا پياز اوردم مشهد اما دريغ از يك خريدار…!
هنوز حرفش تموم نشده بود كه ديدم پيشنماز مسجد  داره ميره براي نماز كه صداش كردم گفتم:
يا شيخ دست اي پياز فروش به دامن عبات…!
پيازاش داره خراب مشه…!
كلي پياز ازکربلاآورده به اميد استفاده ولي اهالي مشهداَصلا پياز نميخورن…!
شيخ يه نگاهي به پيازفروش كرد گفت كيلو چنده اينا…؟
پياز فروش گفت:
هر كيلو نيم سكه…!
شيخ گفت اگه ميخواي پيازات فروش بره 50 سكه بريز توي اين جيب عبا…!
پياز فروش يه نگاهي به من كرد كه يعني چيكار كنم…؟
گفتم بريز و پياز فروش 50 سكه ريخت توي جيب شيخ….!
جناب شيخ گفت همين الان يك كيسه پياز هم ميفرستي
درب منزل و پياز فروش گفت : چشم…!
شيخ گفت يه كاغذ مينويسي پياز کربلا هر كيلو 3 سكه
و به هر نفر هم يك كيلو بيشتر نميدي…!
مرد پياز فروش گفت يا شيخ ديوانه شدي..؟ مردم نيم
سكه هم نميخَرَن اونوخ تو ميگي 3 سكه …!
تازه من از خدا ميخوام به هر كس يك كيسه پياز
بفروشم…! تو ميگي يك كيلو بيشتر نَدم…؟
شيخ يك نگاه عاقل اندر سفيهي به پيازفروش
انداخت و گفت: اي ملعون …اگه چيزايي كه گفتم گوش نكني پيازات به فروش نميره…تو فقط همين كاري كه گفتم ميكني و روانه مسجد شد منم به دنبالش…!
نماز كه تموم شد شيخ رفت
بالاي منبر گفت نقل است ازمعصومی كه روزي مردي به خدمت ايشان رسيد و گفت يا ........ بنده يك غلطي كردم سه تا زن گرفتم اما ديگه كشش ندارم
نميكشه يا …!
چه خاكي توي سرم بكنم…!؟
......... گفت پيازکربلارا در مشهد بخور اونوخ ناجور ميكشه…!
از .......... شنيدم كه هر كس پيازکربلا را در مشهد بخُورد تا صبح با هفتاد هزار حوري بهشتي
اَليش به در ميكند و تازه صبح قبراق و سرحال ميگه ديگه نبود…؟
خلاصه شيخ صداش رو به سرش كشيد كه اي اونايي كه از مردي افتادين يا كمرتون شله …!
پيازکربلا بخورين كه اب روي اتشه…!
هنوز حرف شيخ تموم نشده بود كه ديدم كسي پاي منبر نيست…!
از مسجد كه اومدم بيرون ديدم جلوي پياز فروشي يك صفي كشيدن مرد و زن كه اون سرش ناپيدا و دارن پياز ميخرن كيلويي سه سكه و تازه التماس ميكنن كه بيشتر از يك كيلو بده…!
رفتم جلو و به پياز فروش كه سر از پا نميشناخت كمك كردم تا نوبت يه پيرزن شد…!
پيرزن التماس ميكرد
ميگفت: الهي خير ببيني ننه جان به مو دوكيلو بده…!
دعات مكُنُم ننه …! مو شوهرم چند ساله كه
بخار مخار ندره ديگه …!
ايشالله اي پياز کربلا ره بخوره حاجت موره بده …!
خشك رفته ديگه اي زمين لامصب بس كه آب نخورده…!
خلاصه اونروز پياز فروش همه پيازاش رو فروخت ويه دونه پياز مقبول هم به من داد….!
فرداش رفتم دم بساط پياز فروش ديدم داره سكه هاش رو ميشمره
كه پيرزن ديروزي اومد گفت:
خير ببيني الهي پياز کربلا نياوردي هنوز…؟
پياز فروش گفت مگه يك كيلوي ديروز افاغه نكرد بي بي…؟
پيرزن خنده ريزي كرد گفت : وا….خاك
عالم…………..! چي چيزا مپرسي تو…!
پياز فروش گفت: نقل است از ............ كه هر كس پيازکربلارو در مشهد بفروشه مثل دكتر محرَمه نَنه جان !
پيرزن گفت وا…محرَمه…!؟
خوب حالا كه محرَمي مگم…!
ديشب به زور لنگ كفش دادم يك كيلو پيازه خالي خالي خورد بعد جا انداختُم رو ايوون خودمه آرا گيرا كردم تا حاجي آمد…!
چي شبي بود ديشب…
ياد شب زفافُم افتادم…….آخي…!
تا سحر داشت بيل مزَد آب مداد اي زمين خُشكه همچي دلُم وا رفت كه نَگو ننه….!
خلاصه همه چيش خوب بود ولي دهنش خيلي بوي پياز مداد…!
غروب بايد برُم مسجد ببينم اي معصوم كه الهي به قربونش برُم حديثي چيزي بره بوي
پيازنگفته…!
خلاصه ننه پياز كه آوردي دوسه كيسه برفست در خانه ما…!
پير بري الهي



شاید به نظرتان سلام و احوالپرسی با همقطاران یک امر بدیهی باشد، اما آنقدرها هم که شما تصور می کنید پیش پا افتاده نیست. این کار چند لحظه بیشتر وقت شما را نمی گیرد اما در عوض باعث می شود که در نظر دوستان و همکارانتان فرد خوش مشرب، جالب، و به یادماندنی جلوه کنید.
من در طول زندگی شغلی خود هم شغل های تمام وقت داشتم و هم به عنوان مشاور برای شرکتهای بسیاری در شهرهای بزرگ و مختلفی فعالیت داشتم. خیلی از افراد را میدیدم که با سر پایین و چهره ترشرویی رفت و آمد می کردند. یادم می آید یک بار برای شرکتی مشاوره می کردم. مدیر امور مالی هر روز صبح که می آمد مستقیم به سمت دفتر خود می رفت و حتی یک لحظه هم توقف نمی کرد که به افرادی که بر سر راهش قرار دارند نیم نگاهی بیندازد. حتما تا به اینجا خودتان متوجه شده اید که او یکی از افرادی بود که هیچ کس به او علاقه ای نداشت. شاید کار او با اعداد و ارقام قابل ستایش بود اما در روابط خود با مردم یک فاجعه بود.


-2لبخند


این کار هم شاید بدیهی باشد اما افراد بسیار کمی هستند که در زمینه شغلی این کار را انجام می دهند. زمانی که مشغول صحبت کردن با کارکنان هستید و یا در حال سخنرانی می باشید اجازه دهید هر چند وقت یکبار لبخندی بر روی لبانتان بنشیند. آنقدرها هم که فکر می کنید کار دشواری نیست. با مشاهده یک لبخند گرم هر کسی احساس بهتری هم نسبت به خود و هم نسبت به شما پیدا می کند.
به عنوان مربی ارتباطات من مدیران و کارفرمایانی را دیدم که به صورت خود یک ماسک می زنند و زمانی که در حال صحبت کردن با خدمه، کارکنان و همکارانشان هستند به سختی چهره هایشان تغییر می کند. اما موفق ترین مدیران کسانی هستند که اعتماد به نفس کامل داشته، از زندگی خود لذت ببرند و از اینکه در زمان مناسب لبخند ملیحی بر لبان خود آورند هیچ ترسی به دل راه نمی دهند.

3
تشکر و تحسین



سعی کنید به طور روزانه از افراد تشکر کنید. کسانی که کارهایشان را دور از انتظار انجام می دهند مستحق تشکر و تمجید شما می باشند. البته اگر این کار را در حضور سایرین انجا دهید که دیگر کارتان حرف ندارد!
ریچارد برنشن، مدیر یک موسسه اقتصادی که به دلیل شور و اشتیاق زیادش در کار مـعـروف شـده بـود در طـی مصاحبه خود با مجله "ثبت شرکت ها" به خبرنگار گفته بود "تعریف کردن از دیگران باعث می شود آنها رشد کنند، و انتقاد باعث می شود که ریشه تمام خلاقیت ها خشک شود." اغلب افراد به این دلیل که درآمد بالاتری داشته باشند شغل های خود را ترک می کنند و اولین دلیل استعفا نیز همین مورد می باشد. اما کنار آمدن از کار فقط به خاطر مسائل مالی نیست، عده دیگری از افراد نیز هستند که به این دلیل که به اندازه کافی تایید نشده و سایرین آنها را به رسمیت نمیشناسند مجبور می شوند که شغل خود را عوض کنند. یک رءیس شرکت که جزء میلیونرها هم هست "اسکات کوک" روزی به من گفت: " مردم به چیزی فراتر از حقوق سر ماه نیاز دارند" این گفته کاملا صحت دارد. افراد پایین مقام تر می خواهند که احساس کنند کارشان مفید است و از دید سازمان و کارفرمای خود افراد ارزشمندی هستند.

4-
با همه به خوبی رفتارکنید


سعی کنید هر روز صبح در محل کار خود یک کار زیبا و دلپسند را در مورد یکی از همکاران خود انجام دهید به ویژه آنهایی که مقام پایین تری نسبت به شما دارند. برای مثال پیام تشکری برای آبدارچی که چای و شیرینی جلسه امروز را درست کرده بفرستید.
اگر فکر می کنید دیگران کارهای شما را زیر نظر ندارند من یک خبر برایتان دارم. مدیران، همقطاران و افراد پایین رتبه همه و همه چشم به کارهای شما دوخته اند و مرتبا در حال ارزیابی رفتار شما هستند. زمانی که سرمایه دار بزرگ "برنسن" را به یک برنامه تلویزیونی دعوت کرده بودن او صورت خود را آراسته بود و روی سر خود موی مصنوعی گذاشته بود، درست مثل اینکه قصد دارد در یک مسابقه زیبایی شرکت کند. او به شدت بر روی این امر تاکید می کرد و اظهار می داشت که از این طریق می توان تشخیص داد که افراد با اطرافیان خود چگونه برخورد می کنند و برای آنها در چه حد ارزش قائل هستند.

5
خونسردی خود را حفظ کنید


زمانی که مسائل جزئی بر وفق مراد شما پیش نرفت نباید به سرعت از کوره در روید و بگذارید چنین مواردی خونسردی شما را از بین ببرند. از یک زبان مثبت و خوش بینانه در گفته های خود استفاده کنید و حرکات بدن خود را کنترل کنید. به عبارت دیگر با سرعت به سمت جلو و عقب راه نروید و انگشتان و دستان خود را به هم نفشارید. محکم و استوار باشید و با قاطعیت صحبت کنید!
من روزی این شانس را پیدا کردم که با یکی از قهرمانان واقعی ارتش، مردی که شخصیتی شبیه به آنچه در فیلم های سینایی می بینید داشت. فرمانده ارشد "مت اورسمن" گفت که رهبران و فرماندهان باید در یک جو مملو از اعتماد به نفس زندگی کنند. یک رهبر بدون توجه به اتفاقاتی که در اطراف او در حال رخ دادن است، باید محکم و استوار " مثل یک کوه" بر سر جای خود بایستد. او می گوید حتی اگر راه حل مشکلی در همان لحظه به ذهنتان نمی رسد باز هم باید خونسردی خود را حفظ کنید و به دیگران القا کنید که همیشه کنترل تمام امور را به دست خود دارید. در چنین شرایطی آن جو اعتمادی که قبلا در مورد آن با شما صحبت کردیم به حقیقت میپیوندد. زمانی که در شرایط فشار خوش بین باشید می توانید تاثیر بی نهایت مثبتی را در ذهن دیگران از خود بر جای بگذارید. در جریان 11 سپتامبر، شهردار نیویورک "رادولف گالیانی" به عنوان یکی از افرادی که تسلط کاملی بر نفس خود دارد شناخته شد. او آنچنان تاثیری بر روی مردم گذاشت که تا به حال هیچ کجا دیده نشده بود. یکی از افرادی که تحت تاثیر شدید او قرار گرفته بود " اپرا وینفری" بود. اپرا در مورد او اینچنین می نویسد: "در روزهایی که برای همه سخت بود، او آنچنان اعتماد به نفسی داشت و آنچنان محکم و پر صلابت به خانواده های بازمندگان قوت قلب می داد که مردم به او لقب شهردار آمریکا دادند."

6-
ایمیلهای خود را شخصی کنید


زمانی که شما برای کسی نامه الکترونیکی می فرستید هیچ کس نمی تواند ظاهر و یا حرکات شما را ببیند، به همین دلیل به راحتی می تواند شما را یک فرد رک، متکبر و خودخواه تصور کند. به همین دلیل چند ثانیه بیشتر وقت بگذارید و نامه های را شخصی کنید.
به این مثال توجه کنید؛ به جای اینکه بنویسید "من گزارش را تا ساعت 2 بعد از ظهر می خواهم" از این جمله استفاده کنید "مهم است که گزارش شما امروز آماده شود، اگر آنرا تا اخرین مهلت "2 بعد از ظعر" به ما تحویل دهید، ممنون خواهیم شد." آیا به نظر شما دومی بهتر نیست؟ البته شاید کمی دارای اطناب و درازگویی باشد و معمولا نامه های ادارای باید مختصر و مفید باشند. اما اگر به دقت نگاه کنیم متوجه می شویم که آنقدرها هم که فکر می کردیم طولانی نیست و گذشته از آن می توانید از این طریق ارتباط خوبی را با خدمه خود برقرار کنید.

7 -
خیلی زود جلوی مشکلات را بگیرید


خیلی سریع باید راه حل مشکلات را پیدا کنید، به ویژه آن دسته از مسائلی که باعث بروز جر و بحث و دعوا می شوند. اگر شما سرپرست بخشی هستید وظیفه سنگین تری نسبت به حل مشکلات دارید. اگر یکی از کارمندان به شما خبر داد که یک خدمه مشغول انجام امور غیر اخلاقی است حرف او را جدی بگیرید. در مورد او تحقیق و پرس و جو کنید، با شخص مورد نظر گفتگو کنید و تمام مواد را ثبت و ضبط کنید! با این کار شما به عنوان شخصی که به مشکلات اجازه رشد نمی دهد شناخته خواهید شد.
رهبران موفق همیشه به سرعت مشکلات و موانع مختلف را بررسی کرده و در رفع آنها کوشش می کنند. به خاطر می آورم که در یک شرکت بیشتر کارمندان ایمان خود را به کارفرمای خود از دست داده بودند. پشت سر هم غیبت می کردند، همیشه در حال شایعه پراکنی بودند و با هم دست به یقه می شدند. کارفرما که مکررا از حضور در بین آنها خودداری می کرد، کنترل خود را در امور مختلف از دست داده بود و چیزی نگذاشت که هیچ فایده ای برای شرکت نداشت و پس از چندی شغل خود را از دست داد.

8 -
دور هم جمع شوید


کارمندان دوست دارند احساس کنند که شما به آنها و زندگی شخصی شان اهمیت می دهید. آنها را بعد از کار به مهمانی دعوت کنید و یا با هم به یک مسابقه بیس بال بروید. این کار خوش نیتی شما را به همکاران، خدمه و کارمندانتان ثابت می کند.
امتحان کنید: یک مهمانی کوچک و خودمانی ترتیب دهید، به همکارانتان mail بزنید و آنها را برای نهار به اتاق کنفرانس دعوت کنید. حتما نباید یک مهمانی بزرگ بگیرید. دور هم جمع شدن های کوچک و خودمانی باعث می شود کارکنان با هم اتحاد بیشتری پیدا کنند.
برای رسیدن به موفقیت، مثبت باشید
بالارفتن از پله های موفقیت شغلی نیازمند کمک دیگران نیز می باشد. رهبران حرفه ای و موفق کسانی هستند که بتوانند در میان همکاران و کارمندان خود شور و اشتیاق ایجاد کنند. اگر تنها مثبت فکر کنید کافی نیست، بلکه باید مثبت زندگی کنید

 

خوش بيني



وزیر امور خارجه پیشین آمریکا، کلین پاول، در گفته های خود اظهار می دارد: "خوش بینی مداوم یکی از ضروریات زندگی است." این یکی از 13 اصلی است که او در کتاب خود با نام "سفر آمریکایی من" آورده است.
به دلیل حس مثبت گرایی که پاول در وجود خود داشت افراد مختلف در زمینه کاری خیلی سریع نسبت به او جذب می شدند. با بیان این مطلب که مثبت گرایی یکی از ضروریات زندگی است می توان به راحتی اعتماد و امید را به فرد مقابل انتقال داد.
همه می دانیم که از طریق مثبت گرایی به راحتی می توانیم به سمت موفقیت سوق پیدا کنیم، اما آیا شما یک حس مثبت دائمی را نسبت به فضای بیرون از خود به نمایش می گذارید؟
در این قسمت نکاتی را به شما آموزش می دهیم که با به کارگیری آنها به راحتی بتوانید انرژی مثبت خود را به دیگران نیز انتقال دهید.

انشا


 موضوع انشا:درباره فیس بوک

"بنام لایک زننده ی مومنین و بلاک کننده ظالمین"



ما بهمراه دوستمان عضو فیس بوک میباشیم
فیس بوک جای خوبی است اما بیشتر
اعضایش باهم فامیل هستند و از نام خانوادگیشان میشود فهمید،مثل ایرانی یا پرشین یا پارسی
اکثرا ًهم شبیه هم هستند طوریکه ما اوائل فکر میکردیم دوقلو باشند
وقتی وارد فیس بوک شدیم تازه فهمیدیم که اسم این اقدس چپول دختر همسایه مان پرمیس بوده و چقدر هم خوشگل بوده و ما نمیدانستیم،یک عالمه دوست پسر دارد که مدام برایش عکس میفرستند
تا کلاس دوم راهنمایی بیشتر درس
نخوانده بود اما یک شعرهایی میگذارد در والش که ما معنیش را نفهمیدیم
از دختر عمویمان پرسیدیم،گفت:جز جگر گرفته کپی پیست میکند ایکبیری
فیس بوک دو نفر عضو فعال دارد که مدام حرف میزنند. یکی اسمش کورش است و
نام خانوادگیش بزرگ و دیگری هم باید پزشک باشد که به او علی آقای شریعتی میگویند
هرچقدر از خانه بیرون میرویم واز مردم فحشهای بد بد میشنویم در عوض درفیس بوک همش حرفهای گل و بلبل است و همه مهربانند
البته یکی دوتا از همسایه هایمان که فحش بد بد میدهند را در فیس بوک شناختیم و دیدیم در فیسبوک قربان صدقهءهمه میروند و از انسانتیت حرف میزنند، اما نمیدانیم چرا تا خودمان را معرفی کردیم بلاکمان کردند
فیس بوک جای عجیبی است.دیروز که به اتفاق پدرمان از کنار مسجد شهر رد
میشدیم شنیدیم که حاج آقا طاهری امام جماعت مسجد پشت بلندگو میگفت:این فیس بوک ساخت شیطان است و میخواهد جوانان مارا از راه بدر کند. خدارا شکر میکنیم که حاج آقا طاهری که خودشان هم عضو فیس بوک هستند سنشان زیاد است
وگرنه ایشان هم از راه بدر میشدند
ما خودمان یکبار از ایشان پرسیدیم که چرا خودتان عضو فیس بوکید؟ایشان فرمودند:برای تحقیق و بررسی مکر دشمنان در آنجا عضو شده ایم
گفتیم:چرا فقط با دخترها دوست میشوید و عکس برایشان میفرستید؟ایشان گفتند:میخواهیم به راه راست هدایتشان کنیم و منظورمان امر به معروف است.دوباره پرسیدیم؟پس چرا اسمتان را گذاشته اید پسر بلا؟ایشان اخم کردند و گفتند:شما اصلاً مارا چجوری در فیسبوک شناختید؟گفتیم:خوب آخر عکستان را دیدیم که کلهء خودتان را روی بدن آرنولد چسبانده اید.دیگر نشنیدیم ایشان چه گفتند،چون یک چک به ما زدند که تا دو ساعت گوشمان بوق اشغال

خلاصه ما فیسبوک را دوست میداریم،آنجا اقدس چپول پرمیس جیگر میشود
ابرام شتر خفه کن پسر آریایی میشود
همه مهربانند و حاج آقا طاهری هم
آهنگ رپ میگذارد و گاهی هم حرفهای قشنگ میزند و از چک زدن خبری نیست
فیسبوک پر است از شریعتی و کورش و این آقاهه که تازه عضوش شده،استیو جابز
راستی ما نمیدانستیم خارجیها انقدر قشنگ فارسی مینویسند همین آقای جابز یکیش

این بود انشای ما

داستان يك فرشته



کسانی که سالها پیش صبح خیلی زود از خیابان ظفر گذر می کردند، خانم مسنی را می دیدند که با فولکس قورباغه ایش به سمت بیمارستان علی اصغر میرفت. زنی ساده پوش و زلال که برای من نماد همیشگی عشق ورزی بی دریغ محسوب میشود.
 
پروفسور پروانه وثوق تنها پروفسور بیماریهای خون کودکان در ایران است و بیش از نیم قرن عاشقانه مرهم کودکان سرطانیست. استاد هیچگاه ازدواج نکرده است. شاید او هم همچون مادر ترزا و کیرگگور زمانی بر سر دو راهه ی زندگی و عشق ایستاده و عشق را برگزیده باشد...
سالها قبل زمانی که شنیدم استاد تا کنون حتی یک ریال کارانه بیمارستانی دریافت نمی کند ساعتها بغض در گلویم نشسته بود. تمام درآمد یک پزشک از کارانه ی بیمارستانیش تأمین می شود و او از این گذشته است تا فشاری بر کودکان و خانواده هایشان نیاید. پروفسور پروانه وثوق هم اکنون رئیس هیات امنا، سرپرست تیم پزشکان و یکی از بانیان بیمارستان فوق تخصصی سرطان کودکان تهران (محک) می باشد.
همکارانش می گفتند: بارها به ایشان پیشنهاد شده که برای مشاغل تحقیقاتی در ازای دریافت حقوق هنگفت و امکانات دیگر ساکن کشورهای اروپایی و آمریکایی شود. ولی او خدمت رایگان به کودکان سرطانی وطنش را برگزید.
زمانی به پروفسور وثوق گفتم، دیدارتان حسرت نادیدن مادر ترزا را برایم بی رنگ میکند. نمی دانم که شما را مادر ترزای ایران بنامم یا مادر ترزا را پروانه وثوق هند؟ صد حیف که امروز که برای این مطلب در این صفحه در دنیای مجازی به دنبال عکس پروفسور وثوق می گشتم هرچه بیشتر نامش را جستجو می کردم کمتر می یافتم. دنیای مجازی هم خالی از عشقهای واقعی می شود. استاد اکنون دهه ی نهم زندگیش را می گذراند و من چقدر دلم می خواهد که دختران و پسران وطنم تا او زمین و زمانمان را معطر می کند، از پروفسور بیاموزند و او را بشناسند.
این شیر زنان و دهها شیر زن دیگر که گمنام در نزدیکی مان می زیند عاشقانی بی همتایند، بیشتر بشناسیمشان ...
زندگی عشقی پر مخاطره است،گاه باید قمارش کرد... (مادر ترزا

نامه خدا به همه انسانها...

 نامه خدا به همه انسانها...

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،
نگاهت می کردم،
امیدوار بودم که با من حرف بزنی،
حتی برای چند کلمه،
نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،
از من تشکر کنی؛

اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،
مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی،

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی،
فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:"سلام"،
اما تو خیلی مشغول بودی.

یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت، کاری نداشتی جز آنکه روی
یک صندلی بنشینی.

بعد دیدمت که از جا پریدی،
خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی،
اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با
خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم،
با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

متوجه شدم قبل از نهار هی دورو برت را نگاه می کنی؛
شاید چون خجالت می کشیدی،
سرت را به سوی من خم نکردی!!!

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار،
تلویزیون را روشن کردی،
نمیدانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی.
در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط ازبرنامه هایش لذت می بری.

باز هم صبورانه انتظار ترا کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،
شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!

موقع خواب،
فکر می کنم خیلی خسته بودی،
بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی،
به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.

نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی؛

اما اشکالی ندارد،
آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

هنگامی که به خواب رفتی،
صورتت را که خستهء تکرارِ یکنواختی های روزمره بود،
را عاشقانه لمس کردم.

چقدر مشتاقم که به تو بگویم:
چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم،
بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.

حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم،
منتظر یک سر تکان دادن،
یک دعا،
یک فکر،
یا گوشه ای از قلبت که بسوی من آید.

خیلی سخت است که مکالمه ای یکطرفه داشته باشی.

خوب،
من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود،
به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟

اگر نه،
عیبی ندارد،
من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم.
من هرگز دست نخواهم کشید...

روز خوبی داشته باشی

وقتی زری حامله شد

وقتی زری حامله شد....

زری دختر مومنی بود. همیشه نمازش را سر موقع می خواند، صد رقم همدعا بلد بود، همه مفاتیح را حفظ کرده بود. دعای جوشن کبیر، ندبه، چی و چی را
بلد بود. آخر آن موقع ها مردم به اندازه حالا دعا نمی خواندند. سالی یکی دو
بار آنهم بیشتر شبهای احیاء ماه رمضان و روز تاسوعا عاشورا گریه می کردند.
بقیه سال شادی و خنده بود. اما همان موقع هم زری، اهل دعا بود و به من  هم  دعاهای
متعدد از جمله قسمت هایی از مفاتیح را یاد داد. زری حدود 14 سال داشت که کم کم
رنگش زرد شد، شکمش هم باد کرد و گاهی هم بالا می آورد. زنهای همسایه او را که
می دیدند پچ پچ می کردند. بالاخره کم کم چند تا از زنهای همسایه گفتند که زری
حامله است! . آخرین باری که قبل از ماجرا من زری را دیدم یادم می آید روز 27
مرداد 1338 بود. توی کوچه به من اشاره کرد که بروم پشت بام خانه.

نگاهش کردم صورتش زرد بود و نگاهش معصوم. گفت حسین حرفهایی که درباره من
میزنند را تو هم میدانی؟ گفتم همه میدانند. گریه کرد و گفت به خدا من کار بدی
نکرده ام. بعد گفت دلم درد می کند. دستم را گرفت و از روی لباسش روی شکمش
گذاشت و گفت: ببین شکمم دارد بزرگ می شود ولی بخدا من کار بدی نکرده ام.  چند
روز بعد، از خانه آنها سر صدا بلند شد. برادر 18 ساله اش عباس نعره می زد که
می کشمش. من زری را با رفیقش تخم سگش می کشم. باید بگویی که این نامرد
حرامزاده  که شکمت را بالا آورده کیست. آن بی پدر، پدر سوخته ای که شکم تو را
بالا آورده کیست.  عباس نعره می زد: مادر من خودم را می کشم. من نمی توانم توی
محل راه بروم نمی توانم سر بلند کنم. اول این دختره را می کشم بعد فاسق پدر
سوخته اش را بعد خودم را. خواهر کوچک زری، سکینه که هم اسم مادر بزرگش بود و
هم سن و سال من،  گریه می کرد و فریاد می زد و کمک می خواست. زنهای همسایه می
خواستند بروند به زری کمک کنند ولی در خانه بسته بود.

زری جیغ می زد که من بیگناهم ولی عباس 18 ساله با چاقو دور حیاط دنبالش می کرد
و می خواست او را بکشد. چند نفر از زنها از روی پشت بام به داخل خانه شان
رفتند و بالاخره عباس را از خانه بیرون کردند. با سر و صدای عباس داستان
حاملگی زری رو شد. زنها می خواستند با نصیحت زیر زبان زری را بکشند که رفیقش
کیست تا او را بیاورند با زری عروسی کند و قال قضیه کنده شود اما زری قسم می
خورد که رفیق ندارد.  چند روز بعد باز سر و صدا و جیغ های زری بلند شد. برادر
بزرگش رسول از ده به شهر آمده بود و زری را با تسمه کمر آنقدر زده بود که زری
غش کرده بود و وسط حیاط افتاده بود. سلطان - مادر زری- هم توی سر می زد و می
گفت دیدی چه خاکی بر سرم شد؛ هم آبرویم رفت و هم دخترم کشته شد. رسول هم از بس
که زری را زده بود خودش هم بی حال لب تالار نشسته بود. من و چند تا بچه دیگر
هم لب  بام ناظر کتک خوردن زری بودیم.   زری کم کم به حال آمد و رسول به مادرش
گفت:  ننه غریبم بازی در نیاور، دخترت نمرده حالش جا می آید و دوباره می رود
رفیقش را پیدا می کند تا با او بخوابد. اگر مواظبش بودی شکمش بالا نیامده بود
و من نمی بایست گاوم را 55 تومان ارزانتر  بفروشم. من نمی فهمیدم چه ارتباطی
بین کاهش قیمت گاو رسول و شکم زری هست و چرا او گاوش را 55 تومان کمتر فروخته
است.

نه نه سلطان به رسول گفت : ننه حالا تو به ده برو من و عباس و بقیه بچه ها به
حرفش می آوریم و معلوم می شود که کدام پدر سوخته بی شرفی این شکم صاحب مرده اش
را بالا آورده است. معصومه خواهر 17 ساله زری که 4 سال بود شوهر کرده بود و 2  تا
بچه داشت و برای بار سوم حامله بود لب حوض نشسته بود و داشت بچه اش را شیر می
داد گفت: ننه این فخر رازی کی هست؟ تا بحال چند بار به من گفته من فخر رازی را
خیلی دوست دارم. مادرش گفت نمی دانم کیست چندبار به من هم گفته. یک شعری هم
درباره فخر رازی می خواند. معصومه گفت: ننه احتمالا این فخر رازی کلید معماست
باید روی لرد محله (محله مرغ فروش ها ) مغازه داشته باشد. چون چندین بار که
زری اسم فخر رازی را می برد. اسم مرغ را هم می برد و در شعرهایش از مرغ و پر
زیاد حرف میزد.

کتک خوردن زری برای زنهای محله عادی شده بود و دیگر مثل روزهای اول خانه آنها
نمی رفتند تا او را از دست برادرهایش خلاص کنند. آن روز ملا نباتی 60 ساله به
پشت بام دوید و داد و فریاد راه انداخت که دختره را کشتید، خوب نیست، خدا را
خوش نمی آید. عباس نشست لب حوض و زارزار گریه می کرد که آبرویمان رفت. ملا
نباتی به سلطان گفت در خانه را باز کن پای دخترت سوخته باید ببریمش دکتر. رسول
نعره زد که همین مانده بود که این عفریته را به دکتر ببریم. حتما با چند تا
شعر دکتر را هم از راه بدر می کند. رسول بلند شد و گفت ننه من دارم به ده می
روم. این بی آبرویی باعث شد که هیچ کس در ده با من معامله نکند.  من هر سال در
تعزیه عاشورا نقش داشتم ، امسال به خاطر این بی ابرویی نقش را از من گرفتند.

گاوی را که چند روز قبل 455 تومان می خواستم معامله کنم امروز از من 400 تومان
بیشتر نخریدند. من می روم تمام زندگیم را می فروشم و از این شهر می روم. شما
خود دانید. اگر هم این دختره را به دکتر ببرید خدا شاهد است می آیم خون راه می
اندازم و خودم را می کشم. بعد هم رو کرد به برادر کوچکش عباس و گفت: تو مواظب
باش این عفریته را به دکتر نبرند که دیگر در همه شهر بی آبرو می شویم. در خانه
باز شد و ملا نباتی با یک لیوان آب قند وارد شد و رفت بالای سر زری بدبخت. ملا
ضمن آنکه به زری آب قند می داد گفت خدا را خوش نمی آید. اینقدر این دختره را
اذیت نکنید. رسول گفت: شما همسایه ها دخالت نکنید، خواهرمان است می خواهیم او
را بکشیم. به شما چه؟ ملا گفت: آهای رسول بی حیا،  تو شاگرد من بودی من به تو
قرآن یاد دادم، تو بالای حرف من حرف می زنی؟  شما نادان ها که می خواهید بروید
دنبال فخر رازی توی مرغ فروشی لرد محله  بگردید، فخر رازی یک شاعری است که چند
صد سال است مرده است و این بچه طفل معصوم چند تا شعر فخر رازی یاد گرفته، تازه
این شعرها را هم من یادش دادم.

عباس که تازه سرنخی پیدا کرده بود و می خواست برود و شکم فخر رازی را بدرد هاج
و واج شده بود. عباس گفت : ملا ، تو قسم بخور که فخر رازی شاعر بوده و چند صد
سال است که مرده. ملا  گفت:  بخدا، به پیر به پیغمبر، به قرآن قسم که فخر رازی
شاعر بوده و مفسر قرآن و صدها سال پیش مرده است. عباس گفت :  دروغ می گویی.
ملا گفت:  چرا دروغ بگویم؟ عباس گفت : برای اینکه به حضرت عباس قسم نخوردی؟ به
خدا قسم خوردی. ملا گفت:  سه بار به دست بریده ابوالفضل عباس قسم که فخر رازی
که تو می خواهی بروی شکمش را پاره کنی استخوانهایش هم پوسیده. حالا هم شما دو
تا برادر بلند شوید از خانه بروید، تا  زنها موضوع خواهرت را معلوم کنند. رسول
گفت به ده می روم ولی اگر بفهمم که این عفریته را دکتر برده اید او را می کشم
خودم را هم می کشم.

عباس دوباره داغ کرد و گفت می دانید چرا این اسم رفیقش را نمی گوید؟ چون به
نظر من این کار کار یک نفر نیست، کار چند نفر است. رسول به عباس گفت تو دیگر
خفه شو. عباس و رسول پریدند به هم و کتک کاری مردها شروع شد. بزن بزن. عباس به
رسول می گفت تو اصلا داماد شده ای و توی ده زندگی می کنی به شهر نیا و فضولی
نکن. من هر روز باید توی این کوچه خیس عرق بشوم و سرم را زیر بیندازم. همه
جوانهای محل مرا که می بینند، نگاهشان را بر می گردانند. دیروز اصغر رضا شومال
به من گفت عباس کلاهت را بالاتر بگذار. همین امروز صبح آ محمد دکاندار گفت ما
دیگر به شما نسیه نمی دهیم. تو حالا از ده آمده ای به من حرف ناجور می زنی. تو
اصلا به فکر شکم صاحب مرده این عفریته نیستی. از این ناراحتی که گاوت را 55
تومان کمتر خریده اند. دوباره عباس داغ کرد زری را که داشت نیمه جانی می گرفت
از وسط حیاط بلند کرد و توی حوض آب پرت کرد و گفت همین جا جلوی روی همه تان
خفه اش می کنم. ملا گفت بچه ها بروید کمک بیاورید. همه جیغ و فریاد کردیم که
کمک کمک! حسین آقای همسایه دوید آمد خودش را انداخت توی حوض و زری کتک خورده
پا سوخته را از توی حوض بیرون کشید.

عباس و رسول هر دو گریه افتادند که دیدی بالکل آبرویمان رفت. ملا گفت من که
گفتم داد و فریاد نکنید تا زنها قضیه را حل کنند. حسین آقای همسایه دست رسول
را گرفت و گفت آقا رسول شما بیا برو به سرخانه و زندگیت ما همسایهها مواظب
عباس هستیم. رسول سرش را گذاشت روی شانه حسین آقا و زار زار گریه میکرد و
میگفت آبرویمان رفت.

زنهای همسایه زری را با وساطت همسایه ها و ملا به دکتر بردند. بعد از مایعنات
معلوم شد در شکم زری یک کیست بزرگ متورم شده و طفلک به خاطر یه بیماری معمولی
ماهها بود که شکنجه و کتک میخورد. زری با وساطت ملا دوباره به مدرسه رفت.
سالها بعد دیپلمش رو گرفت و در دانشگاه پهلوی شیراز پزشکی قبول شد و سالها بعد
با استاد آمریکایی دانشگاه پهلوی شیراز ازدواج کرد و به آمریکا رفت.

زری امروز در بوستون ماساچوست یکی از محققین بیماری های داخلی و خونی شده و
همه خواهر و برادرهایش رو هم به امریکا برد.
عباس ، برادر بزرگ زری را بعد از سالها توی نیویورک دیدم. عباس یه رستوران
بزرگ ایرانی داره و وقتی از خاطرات زری و اتفاقات اون دوران حرف میزدیم حرف
های عجیبی میزد. میگفت الان نوه هاش که دیگه ایرانی- آمریکایی هستن، هر چند
وقت یک  بار با پسرهای زیادی توی امریکا  زندگی میکنند بدون اینکه ازدواج کرده
باشن  و حتی نوه هاش با دوست پسرهاشون میان به دیدن بابابزرگ (عباس) و جلوی
بابابزرگشون هم لب و لوچه همدیگه رو میبوسن و وقتی عباس  یاد اون روزها میافتاد
کلی خودش رو سرزنش میکنه و شرمنده میشه  و همه ثروت و دارایی های الانش رو،  مدیون
همون زری میدونه که چقدر کتکش زده......

*محمد حسین پاپلی- استاد ایرانی دانشگاه سوربن پاریس*


ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﺎﺷﻴﺪ...
ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺧﻮاﻫﻴﺪ.
اﮔﺮ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﺁﻧﺮا ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪاﺭﻧﺪ, ﺑﮕﺬاﺭﻳﺪ ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ,
" ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ ﻳﻚ اﻧﺘﺨﺎﺏ اﺳﺖ "
ﺯﻧﺪﮔﻲ, ﺭاﺿﻲ ﻧﮕﻪ ﺩاﺷﺘﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﻴﺴﺖ

سلام صبح بخیر

 

باز هم یه صبح ارزوی دیگه از گروه دشت ارزوها

 

سلام صبح بخیر

 

امروزسیزده همین روز از ماه گرم شهریور هست و دنیا منتظره تا بهش سلام کنی.

 

این روزها بساط عروسی و مسافرت زیاده پس لبخند بزن به روی خورشید،

 

 

به روی هر زندگی‌ای که جواب سلام خورشید رو داده و بیدار شده بخند

 

.

به همه آدما، درختا، پرنده‌ها و به هوایی که هست تا ما باشیم، لبخند بزن

 

 

.

یادت باشه امروز یه روز از زندگی توئه که دیگه هیچ وقت تکرار نمی‌شه، پس تا می‌تونی شاد باش

 

 

از فرصتهایی که سر راحت قرار میگیرن ساده نگذر

 

 

هر انسانی تعداد محدودی ضربان قلب دارد من نمیخوام هیچ کدام را حرام کنم

 

 

این هدیه امروز من به تو تا تو رو برای یه روز خوب همراهی کنه.

 

 

حسی که از این جمله گرفتی رو تا شب همراه خودت نگه دار و به اطرافیان‌ات منتقل کن.

 

 

امروز با انرژی صحبت کن و اونی باش که همه رو سر حال میاره

 

 


چه آسان عاشق ميشيم


 
عاشق شدن آسان است، اما ادامه آن هنر است
 
دوست هرکه باشد، نسخه دوم خودت است
 
نمی توان جلوی پیری را گرفت، اما میتوان روح جوانی داشت
 
هر جا که باشی دوستانت دنیای توهستند
 
بالا رفتن سن حتمی است
اما اینکه روح تو پیر شود بستگی به خودت دارد
 
خنده کوتاهترین راه بین دوستان است
 
عمر سالهای گذشته نیست
سالهایی است که از آن زندگی کردی
 
عشق زندگی را نمی چرخاند
اما انگیزه ای است برای زندگی

وقتی  جایی داری که بروی یعنی خانه داری
ووقتی کسی را دوست داری یعنی خانواده داری
بزرگترین لذت زندگی
داشتن دوست صمیمی است
غیر از سخن گفتن راههایی بین دوستان وجود دارد
اگر از چیزی لذت بردی
دیگران را شریک ساز 

شغل جديد

مسئول تست کردن شراب‌های يک شرابسازی میميرد، مدير کارخانه شرابسازی دنبال يک مسئول تست ديگر میگردد تا استخدام کند. از اين رو آگهي ميدهد.
يک فرد مست با لباس ژنده و پاره برای گرفتن شغل درخواست میدهد.
مدير کارخانه فکر می کند اين مناسب كار نيست و بايد او را رد کند.
او را تست می کنند.
به او يک گيلاس شراب میدهند و میخواهند که آنرا تست کند، آن مرد آزمايش میکند و میگويد: شراب قرمز، مسکات، سه ساله، و در بخش شمالی تپه رشد کرده و در ظرف فلزی عمل آمده است.
مدير شرابسازی میگويد درست است. يك تست ديگر.
گيلاس ديگری به او میدهند: اين يکی شراب قرمز کابرنه هشت ساله و در بخش جنوبی تپه رشد کرده و در چليک چوبی عمل آمده است.
درست است.
مدير موسسه که متعجب شده است با چشمکی به منشی پيشنهادی میکند. او يک گيلاس ادرار می آورد.
فرد الکلی آنرا آزمايش میکند و میگويد: بلوند، 26 ساله، سه ماهه حامله است و اگر کار را به من ندهيد نام پدر بچه را هم خواهم گفت!!!

بستني



بستنی
این لیسیدنی پرطرفدار
در کجا و

توسط چه کسی ساخته شد؟
 
تا بحال به این اندیشیده اید که چرا هرگز در هیچ گزارش یا رسانه خارجی در مورد اینکه بستنی،این لیسیدنی پرطرفدار،در کجا و توسط چه کسی ساخته شد هیچ حرفی به میان نیامده ؟!
جواب این سوال در کتاب `مردم دوران مشروطه` در قفسه های خاک گرفته کتابخانه ملی موجود است که نیز افتخار دیگری است برای ما ایرانیان.
داستان از اینجا شروع میشه که فردی به نام کریم باستانی،ملقب به کریم یخ فروش،پسر جوانی از شهر ری در بازار آن زمان(خیابان جمهوری امروز) بساط یخ فروشی داشت.

 یکی از مشتریان غالبا دائمی کریم،کارمندان سفارت انگلستان در همان حوالی بودند.این مواجهه هر روزه کارمندان با کریم رابطه صمیمانه را بین آنها پدید آورد.
کارمندان برای کریم که انگلیسی بلد نبود نام کریم یخی یا همان به گفته خودشان
"آیس کریم"
را برگزیدند.

در اواسط درگیریهای دوران مشروطیت کریم برای جلب بیشتر مشتری اقدام به پخش یخ در بهشت مبادرت ورزید و در همین دوران و برای اولین بار با مخلوط کردن شیر و یخ و زرده تخمه مرغ و گلاب و شیره ملایر اولین بستنی تاریخ بشریت را ساخت که مورد استقبال اهالی بازار و همسر سفیر انگلیس قرار گرفت.
مغازه‌ای در همان حوالی توسط سفیر انگلیس به کریم اهدا شد که بر سردر آن به زبان انگلیسی اسم فامیل کریم
(باستانی) bastani
نوشته شده بود که ایرانی‌ها به اشتباه بستنی میخواندند.
 در زمان افتتاح فروشگاه سفیر انگلیس با گفتن:
we name it after you
اسم محصول را به احترام کریم،آیس کریم گذارد.
میرزا حسنخان مستوفی,مستوفیالممالک دوران مشروطیت،در کتاب خاطراتش مینویسد:
این پدرسگ (کریم باستانی) لیسیدنیی ساخته است از سردابهای یزد سردتر، از لب یار شیرینتر، از پنبه خراسان نرمتر.
سالها بعد کریم با یکی کارمندان سفارت انگلیس به نام الیزابت بسکین رابینز ازدواج کرده و به انگستان و بعد از آن به امریکا مهاجرت میکند 

خوشبختي در قاب عكس

 جمله هاي اموزنده در قالب عکس